شمعی را به شأنت روشن کرده امتا بیایی و با من بگویی و با تو بگویمکه چگونه ویرانه کردلرزه ی عشقتتنخانه ی مراآنقدر زمستان ِ نبودنت رابه درازا کشاندیکه یخ بستشانه هایی که نشانه ی دوست داشتنت بودباد می دود و بیداد می کندامامن آن سکوتی هستمکه در کوچه پس ِ باد ایستاده امتا شمعی را روشن بدارم!
برچسب: نویسنده: پویان فرهادی تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 10:34


آن گاه که گره خورد
نگاهت
به سبزه ی قامتم
و
نگاهم به هنگام تو ؛
اقامتی در ما شکل گرفت
آنچنان استوار
که رسوایی ، حسادت کرد تا به قیامت
هان که چه قیامتی بر پا کرد
آگاه ِ نگاه هامان
برچسب: نویسنده: پویان فرهادی تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 10:34